نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
ای انسان !تو خود جهانی هستی.
کاش نام شاعر را می نوشتی.شعر قشنگی بود.
راستی سلام.خوبی؟
انالحقه دیگه
این مطلب فوق العاده زیبا بود... اگر چه قبلا هم خونده بودمش اما هر بار که می خونمش تازگی داره
من نه اینم و نه آنم
سپاس از لطف بیکرانت..بااین که اینجا نوشتی،حرفی نماند که بنده بگویم..همان
سلام
بسیار زیبا
زیاد اهل شعر نیستم اما احساسات درونش و نظم و دوست دارم ...
آمدی و آمدم، دردت به جانم می روم
می نویسی .... می نویسم، راحت و آرام من
ای دریغا از دلت هم چون نویسی بهتر است
چون که می خواهم شناسم روح و فکر و گوهرت
گر نوشتی آنچه گفتم آی و گو تا بار دیگر
باز آیم، خوانم و چه-چه زنم از شوق من
سلام


حالت خوبه؟
شعر قشنگی بود
بی معرفت
و تو شاید باشی
یک خداحافظ گرم
من بازم بروزیم ها